نامربوط

اولین باری که از امکان اختلال داشتن خوشحالم: تقابل اختلال و تنبلی

یکی از بند هایی که خیلی آهنگاشونو گوش میدم و چیزی نیست که عمومی باشه Staind هستش و خواننده این گروه یک اجرای اکوستیک لایو در لندن داره که من گوشش میدادم. یکی از آهنگ های این بند اسمش هست Epiphiny (به معنی ظهور و تجلی) که خود آقای آرون لویس گفت این آهنگ راجب داشتن attention deficit disorder هستش. به خودم گفتم اتنشن دفسیت چی چی؟ و خب این باعث شد جتسجو کنمش.

توی ویکیپدیا بخشی بود که توجه ناقصمو به خودش جلب کرد:

معمولاً این کودکان با افزایش سن بهتر می‌شوند. البته بهبودی قبل از دوازده سالگی بعید است ولی بین سنین دوازده تا بیست سالگی اکثریت موارد مبتلا به این اختلال بهبود می‌یابند. در پانزده تا بیست درصد موارد علائم تا بزرگسالی باقی می‌ماند. افراد مبتلا به این اختلال در بزرگسالی علائم مربوط به پرتحرکی را ندارند بلکه بیشتر بی قراری دارند؛ تکانه‌ای عمل می‌کنند و اختلال توجه و تمرکز نشان می‌دهند.

با خودم گفتم، صبر کن ببینم! شاید این علت اینه که من هیچ کاری رو نمیتونم درست و با دقت انجام بدم! مدتی درگیر تست های آنلاین خیلی کلی و کمتر تخصصی شدم. تست ها میگفتن ممکنه داشته باشمش و ممکنه نداشته باشمش.

یک طرف داستان این بود که من از یک اختلال رنج میبردم و میتونستم با تشخیص صحیح و دوا درمون و مطالعه حلش کنم و اون طرف داستان این بود که من یک آدم تنبلم، کسی که هیچ وقت نمیتونه جون به کار های جدی بده، نمیتونه درس بخونه و نمیتونه توجهشو درست روی چیزی متمرکز کنه. تمام این علائم چه از روی اخلاق و تربیت و رفتار های شکل گرفته غلط و چه یک اختلال باعث شدن من بخشی از دوران پر انرژی و مشتی عمرمو کاری باهاش نکنم و بقیه وقتمو بابت اون وقت های تلف شده ناراحت باشم و همش توی سر خودم بزنم. پیشرفت های کاری از دست رفته خیلی زیاده دارم که بابتشون خوشحال نیستم و دقیقا تصاویری جلوی چشممه ازین که بابام صمیمانه ازم خواهش میکردم روزی  ساعت فقط به کتاب های درسیم نگاه کنم و از پسش بر نمیومدم، حتی الانم برای امتحان هایی سخت که همکلاسی هام گاهی 7-8 ساعت براشون وقت میذارن با کلی تلاش حداکثر میتونم نیم ساعت براشون وقت بذارم. نمیتونم درس کتاب بخونم، با شروع کتاب خوندن حس میکنم هزاران کار دیگه پشت سرمه که هیچکدومشون رو نمیدونم چی هستن. دیدید بعضی وقتا درب خونه رو میزنن و باید پاشید و برید بازش کنید ولی یک کار مشغولتون کرده و حین انجام اون کار با عجله فکر این هستید که باید درب رو باز کنید؟ من تمام مدت حس میکنم یکی پشت درب خونست و باید برم بازش کنم با این تفاوت که این حس همیشگیه و هیچ کس پشت درب نیست!

با دوستانم امیر و شادی صحبت کردم و هر دو مراحل تشخیص رو بهم گفتن. شادی با یک سری سوالات آشنام کرد و امیر کلی اطلاعات راجب تجربه های خودش، درمان ها، علائم، دید اجتماعی و حتی پزشک های مناسب و مراحل تشخیص بهم گفت. هر دو منو تشویق کردن که برم پیش یک متخصص و ازش کمک تخصصی بگیرم و این کاریه که قراره بکنم.

نمیخوام به هیچ عنوان بدون تشخیص پزشک بگم چی دارم و چی ندارم بلکه میخوام چیزی رو بگم که امیر بهم یاد داد: چیزی به اسم تنبل بودن وجود نداره! با تشخیص درست مشکل و استفاده از راه حل های مناسب میشه حلش کرد.

حتی اگر الان برم پیش یک پزشک و بهم بگه شما یک سرطان بدخیمی دارید که باعث میشه کاری نکنید و تنبل باشید و انتخابی نبوده تمام این خراب کاری هاتون احتمالش زیاده بگم دکتر Give me five (بزن قدش)!

این اولین بار در زندگیمه که امیدوارم یک اختلال داشته باشم و دنبال حل و درمانش برم بجای اینکه سعی کنم با خوندن کتاب های برایان تریسی و تونی رابینز به خودم انگیزه بدم که تکون بخورم.

دیدگاه شما چیه؟

ممنون میشم دیدگاهتون رو مثبت یا منفی با من و بقیه به اشتراک بذارید 😊