نامربوط

چطور آبرو بیشتر از مفید بودن توجیهی برای حماقت ها شده؟

بعد از بیش از یک دهه درس خوندن و با همکاری خانواده و اومد و رفت های متعدد و قبول شرایط، قرار شده شوهر شود. شوهر دختر همسایه ای که علاوه بر همسایگی هفت جد و آبادشان هم با هم رفیق و خویشاوند بود. تا الان مشغول درس خواندن و یادگیری بوده و مقداری محدود پول در حسابش داره و یک ماشین پراید. علاوه بر اینها، چند برادر داره که روی کمکشون حساب کرده. دختر هم که حسابی جوون و سرحاله مثل عکس های دوران دبستانش هنوز آثاری از سرخی لپ هاش داره. از سمت دختر هم چند برادر و خواهر وجود دارن  که متاهل هاشون هم خیلی وقت نیست زندگی مشترکشون رو شروع کردن و چندان وضعیت مالی بی نقصی ندارن.

خانواده دختر به خونه پدری پسر دعوت میشن. دور هم قرمه سبزی میخورن. جالبه که آدم هایی که تا دیروز با هم شوخی میکردن و خیالشون راحت بود الان چطور وقتی ازدواج اعضای خانوادشون با هم رو شاهد هستن انگار که حسابی مراقبن که توی این معامله سرشون کلاه نره. کمی جدی تر برخورد میکنن با هم و عبارت های با کلاس تری استفاده میکنن. سعی میکنن خوش تیپ تر باشن. تا چند هفته قبل با بیژامه همدیگه رو میدیدن و از احوال هم میپرسیدن ولی الان کت شلوار هاشون رو وسط قضیه آوردن و سعی میکنن موقع خندیدن هم ساکت باشن و قهقه نزنن.

بعد از تموم شدن شام، کمک میکنم و سینی های سنگین و بزرگ رو میبرم روی سکوی سیمانی جلوی درب ورودی که شسته بشن. همه ظرف ها و سفره ها چپونده شدن توی تشت های پلاستیکی و سینی های ضخیم فلزی. من حدودا 15 سال دارم. هنوز قد بلندی ندارم و شکمم مویی نداره. یه گوشی موبایل e5 دارم که کلی کلید های ریز داره و همه حروف الفبا روش هستند که موقع خریدنش هم کلی ذوق داشتم. شلوار و پیراهنی رو میپوشم که مامان بابام برام میخرن و کفش های چرمی قهوه ای تیره ای روپام کردن که بابام اول عید برام خریده. دارم نگاه میکنم که چطور خواهر کوچیک داماد و خود عروس مشغول شستن ظرف ها میشن. به نظرم از دیدن چنین تصاویری بوده که استاندارد هایی متفاوت برای دختران اطرافم پیدا کردم و خیلی هارو بی خاصیت میدونم. نوعروس یکی از خوشگل ترین دختر هایی بود که توی اون سنین و اون منطقه دیده بودم. دماغش رو خیلی وقت نبود که عمل کرده بود و بدن ورزیده ای داشت که هیچ اثری از مفت خوری و تنبلی توش دیده نمی شد. ظرف شستن ها در چند دقیقه تموم شد و همه رفتن سراغ بقیه کار ها، تا لحظه آخر وایستاده بودم و شاهد شسته شدن ذره های سبزی و قطرات روغن از روی ظرف ها بودم.

بریم جلوتر!

داماد ماشینش رو فروخته و پول هاشو هم صرف کرده که بتونه یک عروسی بگیره. عروسی هایی که سعی میشه خاص باشن و با شکوه. از روز قبل همه مواد اولیه مثل نوشابه و گوشت و ادویه ها که هیچکدوم بر عهده آشپزخونه یا تالار نیستن رو پشت وانت میذارن و میبرن که چیدن و درست شدن انجام بشه. جالب ماجرا اینکه داماد تمام مدت باید استرس داشته باشه، روزی 326 تماس تلفنی رو جواب بده و با 50 نفر هماهنگ کنه برای تک تک چیز ها. چرا؟ چون قراره ازدواج کنه و یک زندگی خوب داشته باشه و خوشحال باشه و این ها بدون داشتن یک مراسم عالی امکان پذیر نیست!

لباس هایی که از مدت ها پیش آماده کردم و کنار گذاشتم رو میپوشم. شلوار کتونی قهوه ای تیره گشاد و پیراهن چهارخونه درشت که توی شلوارم نکردمش و شکل یک گونی خیس شدم که سیبیل های فابریک جوونی داره و کَلَش به واسطه فشار های احمقانه مدرسه از کچلی و رشد مو های شاخ شاخی بعدش شبیه یک کیوی واقعی شده.

به تالار که خارج شهر کوچیکمونه میریم و پیاده میشیم. تالار فقط یک محدوده نسبتا وسیع سرنپوشیده هستش که دیوار های سیمانی نسبتا کوتاهی داره و هیچ اثری از زیبایی درش دیده نمیشه. اگر مراسمی داخلش نباشه و فقط داخلش باشی با یک عده دیگه شبیه اردوگاه های کار اجباریه.

وارد این تالار باشکوه که میشیم به سمت غذاخوری هدایت میشیم. یه فضای مرغدونی مانند مستطیلی که میز هایی مثل میز های پادگان های نظامی داره صندلی های پلاستیکی آبی و سفید که هیچوقت وقتی میشینی روشون نمیتونی بهشون اعتماد داشته باشی.

غذایی میخورم چند قاشق و میرم بیرون. مردم دور یک گودال نیم متری سیمانی نشستن و به رقص بقیه نگاه میکنن. جوری خسته نگاه میکنن که انگار یه نمایشه که بابتش پول دادن و پولشون حیف شده. همه جوری به نظر میرسن انگار که حوصلشون سر رفته و این یه مراسمه که فقط باید تحملش کنن تا تموم بشه و برن سراغ بدبختی های خودشون و پول جمع کنن که بچه های خودشون رو عروس داماد کنن.

عده ای وسط گودال میرقصن و خوشحالن، با افتضاح ترین و بی حس ترین آهنگ های ممکن. چیزی در حدود دو میلیون تومن پول به شخصی که اسم دی جی و گروهش داده میشه تا پلی لیستی که تاحالا حداقل هزار و پونصد و سی و دو بار اجرا کردن رو دوباره پلی کنن. پر از آهنگ هایی که ساخته شدن که فقط بخشی از مغز رو تحریک کنند که مسئول تکون دادن اعضای دیگست. نه متن آهنگ ها عشقی دارن و نه ملودی ها با ساز واقعی ای ساخته شدن.

داماد به نظر میاد از تمام کار و استرس روز های قبل خستست. ناراحته به نظر میرسه و نمیرقصه و ثابت وایستاده و دست میزنه. مثل کسی که تمام فلسفه زندگی رو میدونه و سخت افکار پوچ گرایی داره و سعی میکنه فقط تحمل کنه. حتی نه اون مدلیش که به رشد و بهبود علاقه داره. انگار صدایی پشت مغزش هی بهش یادآوری میکنه: یادته چند سال درس خوندی و پول جمع کردی؟ همش برای همین بود، که بتونی این آدمایی که از اکثرشون خوشت نمیاد و تره هم برات خورد نمیکنن رو دور هم جمع کنی و بهشون غذا بدی و صدای بلندی رو براشون پخش کنی که یک زن به نامت زده بشه و اگر با هم بچه ای داشتین و رفتین توی یک خونه زندگی کردین کسی بهتون تهمت روابط نامشروع نزنه. پولات تموم شد، از فردا همه چیز به روال قبل بر میگرده و باید یک زندگی رو ادامه بدی و به روند قبلی ادامه بدی و در آینده به بچه هات همون سخت گیری هایی رو بکنی که بقیه بهت یاد دادن.

عروس با حجم زیادی از آرایش داره سعی میکنه از روزی که بهش وعده داده شده لذت ببره. آرایشگاه قبل از مراسم تبدیلش کرده به یک زامبی غیر خوشحال که تمام تفکرش این لحظه اینه که جیغ بکشه و دست گل بی رنگ و کهنه دستشو تکون بده. ظاهرش اصلا شبیه اونی که من دیده بودم نبود، آرایشگاه ها وظیفه دارن زنی که برای عروس شدن داخل اتاق سه در چهارشون میشه رو بگیرن و تبدیلش کنن به یک عروس. موجودی که قرار نیست شبیه یک زن باشه و دلش خوشحال باشه. هرکاری که بکنن تنها نتیجه اینه که در نهایت مردم میگن وای چقدر عروس زشت درست شده بود که در این حال هم عده ای در نهایت دوباره گول میخورن و در دام تبدیل شدن به یک “عروس” می افتن و سراغ همون آرایشگاه میرن.

توی عروسی لر ها (حداقل لر های منطقه ما) منطق اینه که عروسی باید شلوغ باشه، باید پر هزینه باشه و چشم بقیه در بیاد و شلوغ کاری زیادی در جریان باشه. هزینه های عروسی قراره با هدیه ها کسایی که به عروسی میان حل بشه. هرخانواده مسئولی داره که بعد از وارد شدن به مراسم ها پول های اعضای خانواده مثل برادر خواهراش رو جمع میکنه و میده به خانواده های صاحب مراسم. روز بعد مراسم هم که همه استراحت کردن با لباس های راحت میشینن، پول های اهدایی رو میشمارن و مینویسن که فلانی چقدر پول هدیه داد. این پول ها تا افراد عمر دارن یادشون میمونه و وقتی مشکلی پیش میاد با خودشون میگن این همین فلانیه که فلان قدر پول داد، یا هم اهالی بیکار خانواده این مبالغ رو که گاهی زیاد هستن رو به گوش بقیه میرسونن و بقیه هم به گوش بقیه تر ها. در نتیجه بعدا گفته میشه فلانی توی خانوادشون فلانی رو داره که برای عروسی فلانی، فلان قدر پول داده. کلا عروسی هاشون اینطوریه و هرکی با خانوادشون وصلت کنه نونش توی روغنه. جالب اینکه با وجود اینکه مبالغ هدیه معمولا از 50 هزار تومن شروع میشه و گاهی تا چند میلیون تومن هم بالا میره معمولا هزینه های مراسم عروسی رو جبران نمیکنه.

پس منطق به صورت پایه ای اینه که عده ای پول میدن به صاحب عروسی تا اونا یک مراسم با محوریت عروس و داماد یعنی پسر و دخترشون براشون ارائه بدن. منطق انفرادی ضد اجتماع من حکم میکنه که اگر چنین هزینه ای، برای چنین مراسمی نشه میشه باهاش خونه ای رهن کرد، ماشینی خرید یا سرمایه شروع کاری رو داشت یا اینکه خانواده ها برای برگزاری عروسی دخترشون یا دامادی پسرشون مجبور نیستن ماتم بگیرن و دست به کار هایی بزنن از روی ناچاری که قبلا حتی بهش فکر هم نمی کردن. اما چیزی که منطق بچگانه من در نظر نمیگیره اینه: آبرو! آبرو، این واحد پولی مریض و کهنه که توی بازاری دیگه خرید و فروش نمیشه.

اینطور نیست که دختر یا پسر خودش مراسم ساده و آرومی رو دوست داشته باشه و خوشش نیاد از شلوغی و هزینه های الکی و بخاطر حفظ آبرو نتونه چنین مراسمی داشته باشه، داشتن آبرو خیلی عمیق تر با شخصیت ها پیوند خورده و عروس و داماد حتی براشون سخته به این فکر کنن قراره عروسی تجملاتی ای نداشته باشن. پدری که ابرو های دخترش باعث میشه چشم هاش دیده نشه ولی نمیذاره اصلاحشون کنه، پدری که نمیذاره دخترش لاک بزنه یا مو هاش رو آبی و صورتی و بلوند کنه، مادری که براش زشته که دخترش توی خیابون با پسری دیده بشه، زنی که دوست نداره برای آبروی خودش و خانوادش شوهرش شغلش پاکبانی نباشه، دختری که بلند نمیخنده چون آبروش ممکنه به خطر بیوفته یا پسری که دوست نداره با دختری که از خودش بزرگتره، قبلش با کس دیگه ای رابطه داشته یا طلاق گرفته باشه توی رابطه ای بره علیرغم میلش مثال هایی از آبرو نگهداری هستند.

یادمه که آقای پدر مسافرت بود و من و خانم مادر در خونه با هم تنها بودیم. مادر می نالید ازینکه شب قبل نتونسته بخوابه.

– شب هرکاری میکردم نمیتونستم بخوابم.

– برای چی؟ مشکلی پیش اومده؟ حالت ناخوشه؟

– نه بابات از حساب پول برداشته و من چک دارم.

– خب؟

– خب چک به اسم منه و تا چند وقت دیگه موقع چک میشه و پول توی حساب نیست.

– خب؟

– خب پول توی حساب نیست دیگه، چک برگشت میخوره!

– مگه کسی قراره بره زندان بخاطر برگشت خوردن چک؟ کلی وقته و جای نگرانی نیست.

– نمیشه! پول باید باید تو حساب باشه.

– خب؟!

– خب دیگه! آبروی من جلوی مدیر بانک میره!

– اولا که بابا خودش مسئول هزینه هاست در حال حاضر و اگر پولی از حسابت برداشته یعنی چاره ای نداشته و به پول نیاز داشته. اگر هم چک داری مطمئن باش خودش بیشتر از تو حواسش هست و پول بهت میرسونه. دوما اینکه، آبرو؟ تو فکر کردی جلوی مسئولین بانک آبرویی داری؟ تو صرفا یک مشتری خدماتی.

– نه، اونا منو میشناسن!

– و قراره کاری برات بکنه این که میشناسنت؟

– پس آبروم چی میشه؟

– ببین، هیچکس نه تورو میشناسه نه بهت اهمیت میده. نه تو اهمیت داری برای بقیه نه من اهمیت دارم. هرکس فکر خودشه و وقتی برای ما مشکلی پیش بیاد هیچکس براش مهم نیست، هیچکس از همونایی که اینقدر اطرافشون نگران آبروتی. تو صرفا یک شماره حساب با یک موجودی پولی هستی براشون و تنها کسی که میشناسن نیستی و وقتی توی خیابون تصادف میکنن شماره تورو به عنوان همراه نمیدن به کسی.

– نمیشه که اینطوری…

مکالممون حدود سه ربع طول کشید و به نقطه ای رسید که دست هام میلرزید و اعصابم خورد شده بود و سعی میکردم با منطق سقراطی بحثو به حدی ادامه بدم با حرف های چیده شده و منطقی که به نتیجه ای برسیم. در نهایت که بحث تموم شد و فکر کردم برنده شدم و گره بزرگی باز شده از افکار و زندگی به اتاقم رفتم و روی صندلی نشستم. هدست رو روی گوشم گذاشتم و خیره شدم به مانیتور تا یکم آروم بشم. هنوز آهنگی پخش نشده بود که شنیدم مامانم تلفن رو برداشت و زنگ زد به مادرش، مادربزرگم. مکالمه اینطوره شروع شد: هیچی بابا، نمیدونم این علی آقا کجا رفته منو گذاشته اینجا…

اون لحظه بود که امیدم رو برای همیشه به مادرم از دست دادم.

آبرو مثل یک واحد مالیه به قول خارجیا یک currency. اما به قول لوییس سی.کی واحدی که دیگه کسی ازش استفاده نمیکنه. مثل اینکه یک میلیون پراشِن فرانک داشته باشی.

داستان های داستایوفسکی رو که میخونم و سعی میکنم شرایط و محیط رو تصور کنم، آبرو به اندازه الان بی اهمیت نیست. لباس پوشیدن ها، رفتار ها و رعایت قوانین اجتماعی و پایبند بودن بهشون به آدم اعتباری میداد که بعدا میشد ازش استفاده کرد. مردم خیلی کار ها برای آدم معتبر میکردن و حتی یک نامه از یک آدم آبرومند میتونست خیلی کار ها بکنه و این ها جدا از مسئله جایگاه ها و قدرت داشتن ها بود. اون موقع حتی اگر نسلت هم به خانواده ای آبرومند می رسید به صورت پیشفرض و قبل از اینکه حرفی بزنی و رفتاری نشون بدی، شرافتمند و مهم به نظر میرسیدی. الان اما میتونی عکس با شورت یکی دیگه بگیری، میلیارد ها تومن بدزدی، برای جامعه آسیب زننده و فاسد باشی و آبرومند محسوب بشی. دیگه نیازی به عروسی گرفتن نیست که معتبر و موجه باشی و بیش از هر موقعی در تاریخ زندگی ها در اجتماع مجزا و قرنطینه شده. اونقدر که صحبت کردن و آشنایی با یک همشهری توی کتاب فروشی مسئله ای حیرت انگیز و دور از تصوره برای خیلی ها.

تصور کنید سیصد سال پیش به یک کتاب فروشی میرفتید و یک آدم آبرومند در اجتماع بودید. مورد احترام بودید و جلوی پاتون بلند میشدن. طبقه اشراف از بقیه آدم ها مزایای خیلی بیشتری از نظر برخورد های اجتماعی داشت. الان اما مدیر کمپانی های بزرگی مثل گوگل، بازیگر ها، ثروتمندان، بی آبرو ها و با آبرو ها با مترو اینور اونور میرن بدون اینکه کسی بشناسشون یا اهمیت چندانی بهشون بده.

الان در دوره ای هستیم که بیشتر از همیشه برای حاصل داشتن و خوشحال بودن و راحت بودن تلاش میشه و جلوه اجتماعی مامان من با مرد همجنسگرایی که شورت و چکمه پوشیده و اسکیت پاش کرده و تو خیابون سوت میزنه موقع قهوه سفارش دادن تقریبا فرقی نداره.

بانک های بزرگ جهان رو در نظر بگیرید که برای هر مشتری اعتباری در نظر میگیرن و با توجه به اعتباری که پییشون داری میتونی از طریق کارت هایی به نام “کارت های اعتباری” خرید کنی حتی بیشتر از مبلغ پولی که داری و بخشی از مبلغ رو از اعتبارت پیش اون بانک خرج کنی و بعدا بهشون پرداخت کنی با مبلغی سود.

آبرو مفهومی بوده مثل چنین اعتبار بانکی (که توی ایران فقط به عده خاصی میرسه که حسابشون با ما آدمای متفرقه که عموم افراد رو تشکیل دادیم فرق داره) در گذشته که الان کاربردی نداره. مثل اینکه پیش یک بانک اعتبار داشته باشید و یک کارت اعتباری بهتون داده باشن که ازش استفاده کنید ولی تمام فروختنی های شهر رایگان شده باشه یا بعد زلزله ای تمام ساختمون ها با خاک یکسان شده باشه و جاش شیوید و کرفس و قاصدک سبز شده باشه و شما با کارتی توی دستتون توی خیابون های سابق راه برید و نتونین این کارت و اعتبار توهم مانندی رو که دارید استفاده کنید و همچنان برای بدست آوردن اعتبار بیشتری تلاش کنین. گویی برنامه نویسی شدید طوری که فقط به جذب اعتبار فکر کنید و تصمیماتتون هم بر اساس کسب اعتبار باشه. اعتباری که دیگه خیری درش نیست. فکر کنید چقدر احمقانست برای این توهم اعتبار خجالت بکشید که توی حیاط دانشگاه روی برگ ها دراز بکشید و از پاییز لذت ببرید. یه گفته جالبی هست که میگه یه کیف هزار دلاری نخرین که خالی باشه، یک کیف 50 دلاری بخرین که توش 950 دلار پول باشه و ما با آبرو داری هامون همه کیف های هزار دلاری خالی رو با خودمون اینور و اونور میبریم و بجای سعی کردن برای پر کردنش، دنبال کیف های گرون تر خالی دیگه ای هستیم.

آبرو دار بودن و سعی کردن برای اینکه آبرو ریزی نکنیم داره مارو به روبات های یکنواخت و پوچی میکنه که زندگیشون رو بر اساس معیار های غلط و بی منطق و سرخپوستی غیر زنده و غیر متفکر میکنه که داره جلوی تبدیل شدنمون به چیزی که دوست داریم، به چیزی که میخوایم و چیزی که برای هممون بهتره رو میگیره. آبرو از دینی که داریم متفاوته، کار آبرومندانه صرفا همیشه کار درست  و منطقی ای نیست ولی اینقدر عمیق در ما ریشه داره که تبدیل به یک عادت اجتماعی ناسالم شده و جلوی خوشحالی و آزادی فکرمون رو میگیره.

از دختری خواستم که منو به برادرش که میگفت خیلی برادر باحالیه و یک برنامه نویسه معرفی کنه.

دختر به برادرش نوشته بود که من با پسری آشنا شدم و گفتم بهت بگم و راجب من توضیح داده بود.

جواب برادر این دختر شروعی شد برای اینکه به فکر نوشتن این متن بیوفتم که شاید از این طریق بتونم تنفر ایجاد شده در مغزمو تخلیه کنم. نقل قول میکنم:

… و اینو بدون که ما همیشه آبرومند بودیم…

اگر این رابطه تموم شد و رفتی سراغ تنوع طلبی و امتحان کردن یک آدم دیگه کاری که این روزا همه انجام میدن… هیچ حمایتی از طرف من یکی نداری و دیگه خودت میدونی و زندگیت چون تو یک انسان آزادی…

بازم میگم که ما همیشه آبرومند بودیم یادت باشه کجا میری… با کی میری… و چیکار میکنی…

مثل همه نباش…”

کاش بشه مثل همه نباشیم که به توهم آبرو بچسبیم، انسان باشیم، زنده باشیم و سعی کنیم تغییری باشیم که دوست داریم توی دنیا ببینیم…

دیدگاه شما چیه؟

ممنون میشم دیدگاهتون رو مثبت یا منفی با من و بقیه به اشتراک بذارید 😊

دیدگاه ها

  1. naz

    Be in neveshte jazb shodam
    Ama on hesi ke tahrik kardi , erza nashod
    Midoni chi migam?
    Azat mikham edame bedi , lotfan
    Har chand , tebghe chizi ke ghablan goftam hes nemikonam gharar bashe kasi ro in matnet taghir bede
    Faghat mitonim ba ham hamdardi konim va herse be vojod omade az nefratemon nesbat be in jor az bishour ha ro taskin bedim
    Bishtar az on mardha ke abroye pahn va mohaye rang nashode ro ejbar mikonan, on zan ha chendesh avaran ke ina ro taeed mikonan .
    F them all :||

  2. مریم

    کل متن با اینکه انتقادی بود ولی واقعیت محض و تلخیه که تک تک ما داریم باهاش زندگی میکنیم. بعضیامون سر آبرو قسم میخوریم و بعضیامون هم جرئت اعتراض به محدودیتمون به خاطر حفظ آبرو رو نداریم! خیلی وقتا هم یا محدود شدیم یا محدودمون کردن به خاطر این کلمه نحس ولی خب این متن یه انتقاد قوی و فوق العاده بود ! حرف نداشت رفیق!!!

  3. آرام

    موضوع خوبی رو‌پیش کشیدی..خوشم اومد. اما متاسفانه تا دنیا دنیاس این آبرو پیش رو هست و جلوتر از خود مردم حرکت میکنه. نمونه های خوبی مثال زدی و هنوزم جا داشت مثال بیاری.البته یکم یهویی از یه متن میرفتی به متن بعدی..در کل میتونی نویسنده خوبی بشی..

  4. عفی

    تا حدودی قبول دارم حرفاتو ولی یه جاهاییم تند رفتی مثلا من شاید اونجوری که دلم میخواد نتونم زندگی کنم فقط و فقط بخاطره شرایط خانوادمو طرز فکرشون و البته اهمیتی که برای من دارن مثلا میگم فلان کار ارزش ناراحتی مامانم یا هر کسی از اعضای خانوادم که واسم عزیزه رو نداره و تا من بخوام حالیشون کنم که دیگه یه سری مسایل مثل قبل با اهمیت نیست و جاشونو به چیزای مهم تری دادن مثل خوشحال بودن و زندگی کردن… هم خودم پشیموم میشم از گفتن افکارم هم اونا متقاعد نمیشن و در آخر چیزی جز جنگ اعصاب نداره که نمونش مثالِ خانوم مادر خودت!
    ولی این بی رحمیه که امثال من به جرم دختر بودن تو این جامعه و کمتر اختیار زندگیتو داشتن نسبت به جنس پسر برچسب قدیمی بودن بخوریم!

  5. ناشناس

    جزئیاتو خیلی خوب توصیف کردی
    اونجا که شکل ی کیسه ی خیس شده بودی رو تجسم کردم و خندم گرفت
    اون کیسه برنجای قدیمِ نخی که روش با رنگ آبی کاربنی نوشته بود فلاح وپسران ☺
    -آبرو یک واحد ارزشی در جوامع قدیم و سنتی بود که باعث میشد آدمها در اجتماع کوچیکشون مبادی آداب و سنت های مورد توافقشون باشن
    و اتفاقا در اون دوره خوب جواب میداد
    چون جامعه حول محور خونواده میچرخید و سبک های مختلف زندگی هم اثری ازشون نبود .
    اما با گذار از دوره سنت به مدرنیته این تنوع سبک های زندگی و رفتاری و شهرنشینی و عدم آشنایی آدمها با هم، آبرو رو به یک پارادوکس تبدیل کرده .
    هرچند در جوامع اروپایی بحث آبرو مطرح نیست ،اما اونها با مقوله ای به نام تحلیل روانشناسی و یا شخصیت مواجهن و جامعرو طبق همون قوانین سامان میدن که پدر جد آبرو هستش و داره کم کم به ایران هم راه پیدا میکنه .
    مثلا تحلیل های روانشناسی که از شخصیت بریتنی اسپرز در دوره ای میشد ،اونو تا مرز جنون پیش برد وتا اونجا که جلوی دوربین با چشم هایی که از اشک لبریز بود، از روانشناس ها و مردم خواست که اینقدر اونو تحلیل نکنن و بزارن به حال خودش باشه .
    یا نمونه بارزش مایکل جکسون که باعث افسردگی شدید و انزاوای اون شد .
    -به شخصه برای مردم زندگی نمیکنم و دائما در حال ساختار شکنی پیرامون زندگی خودم هستم و اگه چیزی رو بر اساس معیار هایی که بهش رسیدم درست بدونم حتما انجام میدم
    اما این روهم میدونم که دارم با مردم و دربین مردم زندگی میکنم
    پس اگه آداب و سنت های اونارو غیر منطقی و بی اساس میدونم و انجام نمیدم ،
    ولی به سنت هاشون توهین و یا بی احترامی نمیکنم .
    مثلا وقتی برای رفیقم که اومده خونمون توی ی کاسه آب میبرم
    مادربزرگم کُفرش درمیاد و جوری نگام میکنه که انگاری دارم توی آفتابه مسی آب رو میبرم
    و یا وقتی که ظرف غذامو میبرم تو حیاط و کنار شاخه های یاس و تاکِ انگور رو زمین میشنمو غذا میخورم و مادرم میگه حتما این اخلاقات به قومای بابات رفته،چون اقوام ما که ازین اخلاقا ندارن
    یا وقتی که با دمپایی انگشتی میرم مجلس عروسی .
    چون اصن واسم مهم نی دیگران چی میگن .
    در کل من آیینه دِق مادرو مادر بزرگمم ☺
    اما همیشه مثل خودم، به اونا هم حق میدم که هر جور خودشون دوست دارن فکر وزندگی کنن و یا اجازه بدم که خودشون بهش برسن .
    اینجوریه که تاحالا با این تفاسیر،هنوز هم باهم رفیق موندیم .
    مرسی از مطلب زیبایی که نوشتی
    دوستدارت
    عمو کامی

  6. معظمی

    سلام صدرا جان

    واقعاً خوب و قانع کننده می‌نویسی ولی مشکل همین جاست که در نوشته‌هات بیشتر سعی می‌کنی مخاطبت رو قانع کنی چیزی که داری میگی کاملاً درسته، بجای اینکه فقط افکار خودت رو بنویسی و نظرت رو نسبت به موضوع، بیان کنی.

    و البته اینطور هم نیست که آبرومندی چیزی بد، دمده و متعلق به نسل های قبل و جوامع قدیمی باشه!
    همون آبرویی که شما فرمایش می‌کنی، پایه و اساس خیلی موارد زیادی از شکل گیری روابط، اعتماد و حتی تجارت هست.

    اگر من با صدرا علیزاده سالهاست رفاقت دیرینه دارم، بر این اساسه که اون رو انسان متشخصی میدونم که قابل اعتماده! این یعنی آبرو!

    اگر مدیر اون بانک برای مادرت حساب جاری باز کرده، بر اساس اعتبار اون مشتری نزد بانک هست و طبق قانون، مدیر بانک و معاون شعبه تصمیم گیرنده نهایی هستن که حساب جاری (چک) رو برای یک مشتری‌ای افتتاح کنن یا نکنن. و این یعنی آبرو!

    و اگر شرکت‌های تجاری میلیون‌ها دلار برای برندسازی و کسب اعتبار بیشتر در بین جامعه هدف، هزینه می‌کنن، این یعنی آبرو!
    اگر شرکتی با وجود اینکه هیچ مسئولیتی در مقابل اشتباه مشتری در استفاده از محصولش نداره ولی به مشتری پشتیبانی ارائه می‌کنه و حتی حاضر میشه محصول خراب شده رو برگردونه و یک دونه جدید بهش بده تا به مشتری مداری و خدمات پس از فروش در بین جامعه هدف شهره بشه، این یعنی کسب آبرو!
    آبرویی که باعث اعتماد بیشتر مخاطبین و افزایش فروش و در نتیجه افزایش سوددهی شرکته.

    من نمیخوام برات جایگاه و مفهوم آبرو رو در اجتماع همه کشورهای جهان (نه فقط ایران! و نه فقط آدم‌ها و جوامع قدیمی!) توضیح بدم، چون معتقدم خودت بهتر این موضوعات رو میدونی.

    و قرار هم نیست از رسوم غلط عروسی‌های پر زرق و برق دفاعی داشته باشم. چون کار غلط، غلطه! و مهم نیست چند نفر هنوز بهش اعتقاد داشته باشن.

    هدفم اینه که بهت بگم اتفاقاً آبرو خیلی مسئله مهمی هست و قرار نیست اینطوری فکر کنیم که ما آدم خیلی خاصی هستیم و همه آدم‌های دنیا پیش ما اصلاً آدم نیستن که بخوایم خودمون رو پیش کسی موجه جلوه بدیم!

    اینطوری نیست که من معظمی بگم گور بابای هرچی رسم و رسوم و فرهنگ جامعه است. اصلاً کی تعیین کرده من چطور زندگی کنم؟ چطوری زن بگیرم؟ کی حق داره برای من تعیین کنه که چطور باشم؟ اونی که میگه این کارو نکن از لجش من برعکسش باشم بیشتر بهم حال میده! اگر جامعه گفت این کار خوب نیست من انجامش میدم اگر گفت خوبه من انجامش نمیدم!

    داشتن این نوع طرز فکر، نشانه هایی از نیاز مبرم به یک مشاوره روانشناسی هست. چون به مرور زمان در حالت حاد تبدیل به یک سری مشکلات جامعه ستیزی خطرناک میشه.

    بهرحال ما در همیشه یک جامعه زندگی می‌کنیم؛ مگر اینکه بریم وسط بیابون یا توی یک غار زندگی کنیم! و هر جامعه‌ای بر اساس یک فرهنگ و عرف رفتار میکنه. اگر از رفتار جامعه فعلی راضی نیستیم، می‌تونیم به جای دیگه‌ای بریم که مطابق سلایق ما رفتار میکنن. ولی نمی‌تونیم با عرف و فرهنگ جامعه‌ای که در حال حاضر در اون زندگی می‌کنیم بجنگیم.

    نتیجه این جنگ، شکست خود ماست! نتیجه این جنگ، انگ‌های فراوان به دختر موصوف هست. نتیجه این جنگ، بدنام شدن هست. نتیجه این جنگ، پس زده شدن و از دست دادن حمایت‌های خانواده است. نتیجه این جنگ، آسیب شدید اجتماعی به خود ماست!

    موفق باشی

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: