نامربوط

اندر حکایات شغل یابی: داستان دوم

اخیرا دایی بزرگم دچار انفجارات احساسی درونی شده به صورت موقتی به بنده که باعث میشه بخواد برام کار های خوشحال کننده ای کنه. بعد از یک روز خستگی و کار حوالی ساعت 6 که شنگولانه به سمت خونه قدم میزدم، اسم مبارکش رو روی گوشی دیدم، احساس کردم زنگ زده برای پیگیری لپتاپی که قرار بود براش بخرم و نشد:
– سلام صدرا، کجایی؟
– سلام! توی پاستورم و دارم میرم سمت خونه.
– منم همون اطرافم دارم میام سراغت.
– سه راه ادبیات جای داروخانه پیرمردا میبینمت.
قدم زنان رسیدم به محل قرارمون و روی یک نیمکت نشستم و بعد هم کنار خیابون منتظر بودم که قیافش رو که همیشه سعی میکنه پشت فرمون جدی به نظر بیاد رو ببینم. تعجب کردم وقتی دیدم کنار راننده نشسته و یک نفر هم عقبه.
نشستم توی ماشین و سلامی کردم به همه. دایی سعی کرد شوخی ای هم کرده باشه و محیط رو عوض کنه ولی نتیجه این شد که بعد از جواب من خنده ای الکی کرد و راننده و اون پسر جوونی که عقب پیش من نشسته بود نمیدونستن چی بازتابی نشون بدن و در نتیجه ساکت نشسته بودن.
راننده رو از قیافه و پوشش و رفتارش متوجه شدم از همون مذهبیاست که اطرافم دیدمشون همیشه و رانندگی تند و تیز و یهوییش باعث میشد فکر کنم به عنوان کسی که توی ماشینش نشسته شریک جرم محسوب میشم. چقدر ناراحت کنندست برام وقتی تصور میکنم این بنده خدا با این رانندگیش به کسی آسیب میرسونه و بدون اهمیت دادن خاصی از ماشین پیاده میشه و باقی ماجرا.
همزمان که توی ماشین بودیم مکالمه دایی رو پشت تلفن گوش میدادم:
“سلام مهندس، قربون شما. برای این بنده خدا تماس گرفتم، طراحی سایت میکنه. بله بله مهندس، پسر خواهرم هستند. کارش خیلی خوبه، نمونه کار هم داره. آهان، بله. تا ساعت چند هستید؟ فردا؟ خب ما میتونیم الان خودمونو برسونیم. چشم چشم. قربان شما. خداحافظ.”
برگشت به سمتم و گفت بریم جای این دیگه؟ گفتم من نمیدونم راجب چی داری صحبت میکنی ولی از اونجایی که قرار گذاشتی، بریم باشه.
توی مسیر سعی کرد مثلا من رو به دوستانش معرفی کنه با گفتن جملاتی مثل: “بله این آقا صدرا کارش حرف نداره. طراحی سایت میکنه. چندتا سمینار ازش خواستن بره تهران. انگلیسیش هم فوله. از این به بعد هرجا خواستیم بریم آقا صدرا رو هم میبریم”
راننده جوری جواب داد که اگر باهاش راجب تشخصی جنسیت سنجاب ها با توجه به سیبیل هاشون هم حرف میزدی بازتابش چندان متفاوت نبود.
ماشین رو عوض کردیم و سوار ماشین دایی شدیم. بردمون به اون بخش از شهر که با اینکه تر و تمیزه ولی هیچوقت ازش خوشم نیومده. اون بخش از شهر که بعضی ها بهش عادت دارن، خونه و زندگیشونه با اینکه کلاس بالا نیست همیشه حس میکنم سبک زندگی و نفس کشیدن خودشو داره که با من جور نیست. همیشه از بچگی وقتی اون سمت ها رفتیم که اجبار برام بوده.
اگر حرم مشهد رو چهارراه در نظر بگیریم، محدوده ما در یکی از راه ها قرار داره و اون محدوده در یکی، با آب و هوایی متفاوت.
ساختمون قدیمی و سنتی بود و دری بزرگ و آلمینیومی داشت. در با دشواری های خاص خودش باز شد و رفتم بالا. از درب چوبی که وارد شدیم موکت سفت و عمر کرده ای رو دیدیم که خاکستری بود و انگار با جورابامون مچش کرده بودن.
یک پیرمرد که مارو راهنمایی می کرد اشاره کرد که باید کفش هامونو در بیاریم. چقدر مسخره.
روی صندلی انتظار که نشسته بودیم روبرومون اتاقی بود با چند تا میز و روبروی خط دیدمون آقایی نشسته بود با عینک، ریش پرفوسوری و اضافه وزنی مثل مال خودم، بیشتر در سمت پهلو ها. ولی مرتب بود.
یک هدست روی گوشش بود که شدیدا حس بدی بهم میداد. گوشی های خیلی گوچیک گرد که نه توی گوه میرن نه دور گوش رو میگیرن نه سزح رو پوشش میدن. یک ست اسپیکر و یک مانیتور کوچیک نسبتا قدیمی هم روی میز بودن که همشون برام ناراحت کننده بودن.
بنده خدا داشت به صورت کنفرانس با کسی که به نظر مدیر میومد صحبت می کرد و صدای اون طرف مقابل از اسپیکر توی محیط پخش می شد.
بعد از مدتی مارو به داخل دعوت کردن و آقای کنفرانسی برگشت سمت من: خب من در خدمتم!

چه جمله احمقانه ای در این شرایط. همیشه دوست دارم سوالای جزئی ازم بپرسن.
شروع کردم به توضیح دادن از چیزایی که بلدم و دوتا از کار های تازه رو بهش نشون دادم. خیلی کارمون طول نکشید. وقتی فهمید بک اند و انگولار کار نمی کنم به نظرم قیافش سرد شد. چند دقیقه بعد از شروع صحبت ها گفت باید 3 روزی مشغول بشم تا توانایی هام رو بسنجن. بدون گفتن مزایایی از کار کردن باهاشون، بدون گفتن شرایطی:
– پس یکشنبه ساعت 8 صبح میبینمت. دیر نکنی.
– اگر دیر شد خودم مبنا رو بر این میذارم گند زدم و کلا از اومدن صرف نظر میکنم.
– حالا ده دقیقه اشکال نداره.
دردناک ترین بخش ماجرا برام این بود که من پیشاپیش میدونم که چی میشه و میدونم که قرار نیست اینجا کار کنم ولی داییم خوشحاله و فکر میکنه تاثیر خارق العاده ای داشته. اون برای خواهر زادش که فقط میدونه “سایت طراحی میکنه” یه کار آبرومندانه پیدا کرده. تمام مدت که الکی لبخند میزدم و خداحافظی می کردم به این فکر می کردم که با چه اتوبوسی باید بیام و کی باید بیدار بشم، لعنت بهش، من نمیتونم 7 صبح بیدار بشم برای این کار.
میدونم که حتی اگر بهترین تاثیر رو توی این یک الی 3 روز روشون بذارم با حقوقی پیشنهادی بین یک میلیون الی حد اکثر یک میلیون و ششصد هزار تومن (که خیلی خیلی احتمال کمی داره این مبلغ) روبرو می شم و خبری هم از دور کاری توی چنین محیط هایی نیست.
هر روز صبح ساعت 7 صبح تا 5 عصرم صرف چنین کاری میشه، هزینه رفت و آمد زیادی صرف میشه از نظر زمانی و پولی و زندگیم کلا مختل میشه و از همه بدتر، به نفس کشیدن توی چنین محیطی عادت ندارم.
از اونجایی که داییم با خوشحالی زیادی برام از وقت و اهمیت خودش صرف کرده باید مهلت آزمایشی رو دووم بیارم و سخت امیدوارم که حقوقی کم بهم پیشنهاد کنن یا کلا ازم متنفر بشن که اینطوری بهانه خوبی به دایی بدم برای کار نکردم و بهش بگم: “شرمندم، چرند بودن من و تخصصم باعث شد بدردشون نخورم، ممنون که وقت صرف کردی برام.”
سه شنبه صبح بلیط قطار دارم و با وجود این همه کار عقب مونده و برنامه هایی که بهشون نرسیدم این کار و وقتی که ازم میگیره و تصمیم خودسرانه داییم چرند ترین اتفاق ممکن بود.
شب قبل از یکشنبه، شنبه شب، تا حدود 5 صبح توی تخت دور خودم می چرخیدم، برنامه زمانی قرص هام بهم اجازه نمیده زودتر از 4 بخوابم و اگر قراره تغییری توشون ایجاد بشه زمان نسبتا زیادی لازم دارم.
صبح حدود 7 بیدار شدم. سرم هنوز شدیدا از شب قبل درد می کرد و چشمم میسوخت.
تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم به سمت دفترشون. همش دو روزه ارزش صبر کردن منتظر اتوبوس رو نداره، مخصوصا وقتی اتوبوس های برنامه زمانی خاصی ندارن و حداقل باید دو اتوبوس رو عوض کنم و یک ساعتی توی راه باشم.
به دفتر که رسیدم برای یادآوری طبقه مشکل داشتم و طبقه بالاتر که رفتم همون پیرمردی رو دیدم که بهمون گفت کفشامونو در بیاریم.
وقتی 10 دقیقه زودتر رسیدم کاملا پیشبینی می کردم باید مدتی منتظر باشم تا همه جمع بشن دور هم ولی پیرمرد جان بهم اطلاع داد که به واسطه جلسه ای آقای مسئول دارن تا ساعت ده باید منتظر بمونم. تبلت رو آتیش کردم و شروع کردم به خوندن یک کتاب جدید.
پیرمرد جان مثل حلزون های دریایی که ته آکواریوم ها ممتد راه میرن میچرخید. روی موکت های پخت شده با دمپایی حالت چرمیش که از شدت پوشیده شدن زیاد برق می زد از این اتاق به اون اتاق می رفت و برام چای آورد.
همچنان مشغول کتاب خوندن بودم که همکلاسیم رو دیدم و بالاخره به طرز غیر قابل تصوری فهمیدم محل کار اسرارآمیزش کجاست. حرف زدیم مدتی و راجب دانشگاه و کلاس ها به هم گزارش دادیم.
پیر مرد خیلی جدی ولی با شرمی که دیده نمی شد، دمپایی هاشو بیرون روی موکت پارک کرد و رفت توی دستشویی. سر و صدا ها باعث شد با طوفان های اخیر آمریکا احساس همدردی کنم.

حدود ده و نیم بود که مسئول محترم اومد و به داخل اتاق دعوتم کرد. رفتم و نشستم. کمی فکر کرد و گفت: “چیکار کنیم؟” گفتم بگو تا انجام بدم.
گفت فکر کن من مشتری ام و نیاز هامو بهت میگم که چیا میخوام و تو پیاده کن. گفت من یه فروشگاه اینترنتی میخوام و سعی کرد از کلماتی برای نیاز هاش استفاده کنه که مشتری های نا آگاه استفاده میکنن.
از اونجایی که بخشی از کار هاشونو دیده بودم و خودشون گفته بودن کارهاشون دولتی بوده و کار دولتی رو خودشون UX ش رو آماده میکنن و نیاز سنجی هم بر عهده خودشونه. بهش گفتم من هیچوقت به صورت تخصصی روی چیدمان ها و بهینه ترین حالتشون کار نکردم. به هر حال گفت میخوام مهارتت رو بسنجم.
براش طرحی آماده کردم توی برنامه بلزامیک و بهش نشون دادم. گفت اگر بخوایم فلان بشه چی؟ ایده دادم و ایده خودشو داد.
کمی صبر کرد و بهم گفت، اینو کدش کن حالا!
چرخیدم سمتش و گفتم: “خب ببین، اگر من اینو الان کدش کنم باید بندازیمش دور و به درد کسی نمیخوره. بیا یک طرحی که لازم دارین الان و و مشغولش هستین رو حداقل بخشیش رو بده من کد کنم. اگر بد شد پاکش می کنیم اگر خوب شد حداقل وقتمونو صرف چیز خوبی کردیم.”
بهم گفت که طرح آماده کد شدن زیاد دارن ولی میخوان کار های خیلی خوبی تحویل بگیرن.
یک نمونه طرح کد شده بهم نشون داد که وقتی المنی هاور میشد (موس رو میبردیم روش) کلا بهم میخورد. زیر منو ها باز نمی شد و تمام بخش ها به صورت مبتدیانه و زشتی آماده شدن.
راستش این کمی باعث ناراحتیم شد که چنین کاری که مثلا دولتی هم بوده یک نمونه معمول بوده و من در این حد دیده میشم. لازمه در اینجا خیلی حاشیه ای عرض کنم برای همینه مهمه تواناییتون بالا باشه، توانایی بالاتون رو نشون بدین و توی شرکت هایی کار کنین یا حداقل برای مصاحبه برید که کیفیت براشون مهم باشه و صرفا ازتون نخوان هر سه روز یک طرح رو براشون کد کنین.
شروع کردم به کد کردن تا حدود ساعت یک. ساعت یک مسئول محترم بهم گفت از ساعت یک تا 1:45 وقت استراحت و ناهارشونه. ازم پرسید ناهار آوردم؟ از اونجایی که کسی باهام هماهنگی نکرده بود و اولین روز بود گفتم نه. گفت اینجا هم ساندویچی هست هم رستوران و اگر بخوام شماره هاشونو میتونه بهم بده (مثل اون جوک که میگفت: “مرغ هست، بگم تخم کنه؟”)
باز هم یک مسئله حاشیه ای دیگه! با اینکه اصلا اشتهای غذا رو نداشتم خیلی بهتر میشد اگر بهم تعارفی برای غذا می کردن. خیلی شرکت هایی رو دوست دارم که افراد برای غذا خوردن از هم میپرسن یا با هم برنامه ای میریزن.
مسئول جان رفت غذایی که سفارش داده بود رو گفت و در اتاق دیگه ای مشغول خوردن شد. نشسته بودم که همکلاسیم اومد حالی ازم بپرسه. شرایط رو کمی بهش توضیح دادم و رفت.
صندلی راحت تر ثابتی کنارم بود که رفتم روش نشستم و چون شب قبل 2 ساعت خوابیده بودم راحت خوابم برد و تا حدود 2 خواب بودم و با گردن دردی بیدار شدم. حداقل الان خمیازه نمی کشیدم.
کمی دیگه از کار کد کردن طرح رو جلو بردم و حدود 4 به مسئول محترم نشون دادم. این حین مهندس بزرگ رو هم که همه راجبش صحبت میکنند رو دیدم و با خوشرویی اومد و سلام کرد و خودشو معرفی کرد. لذت بردم ازینکه اسم خودشو گفت. مسئول جان حالت های رسپانسیو رو دید و ازم پرسید آیا از بوت استرپت استفاده کردم؟ گفتم از grid ش فقط.
بهش توضیح دادم وقت محدود بوده و کار بی سر و ته پس سعی کردم کلیاتشو نشون بدم. به نظر راضی بود. گفت:
– همه اینو خودت نوشته یا کپی کردی؟
– نه خودم نوشتم این استایل هارو. کسی css رو که دیگه کپی نمیکنه!
– زیاده.
– آره خسته کننده بود.
– خب کار همینه دیگه خسته کنندست.
– نوشتن کد های تکراری؟ خب آره خسته کنندست.
بعد که کار رو دید، بهم گفت فردا یه طرح میده کد کنم و دیگه نیاز به مهارت سنجی و آزمایش نیست. خبر رو بهش دادم که فرداش نیستم و مهر ماه بر می گردم و مسافرتی دارم که پیش از اینجا اومدم برنامشو ریختم و بلیط گرفتم. با قیافه ناراحت ترکیب شده با خنده گفت:
– خب چرا زودتر نگفتی؟
– باید در وقت صرفه جویی کرد!
– دیگه اینجوری صرفه جویی نکن…
– چشم. میدونی، اون آقایی که اون شب اومده بود، داییم، همه چیز بخاطر اون بوده. می خواستم نذارم شرمنده بشه. میدونی دیگه…
– اوکی.
راه افتادم و پیاده رفتم خونه. مسیرش خیلی طولانی نبود. حدود 50 دقیقه توی راه بودم و فکر میکردم راجب اینکه چی قراره به داییم بگم و این کار اینجا چه گرفتاری هایی برام درست میکنه.

چند نکته نهایی:
1- خیلی از هدف من از کار کردن توی این سن آشنا شدن با افرادیه که میتونم با استفاده از روابطی که باهاشون ایجاد می کنم آینده بهتری داشته باشم و این روابط اعتماد محور چیزی نیست که با پول بشه خریدش. شرکت هایی که تعداد زیادی افراد رو پشت سیستم نشوندن و افراد باید سخت کار کنن و فقط نتیجه نشون بدن و گزارش بدن به نظر من چندان فرقی با شرکت هایی ندارن که با مبالغ کمی چند خانم رو استخدام میکنن که پشت سیستم بشینن و صبح تا ظهر به افراد مختلف زنگ بزنن و بازاریابی کنند.
2- با وجود اینکه اینجا با توجه به نگاه (معمولا اشتباه) من مثل خیلی شرکت های دیگه روایط کار کن پول بگیری هستش. در پایان آزمایش هم اونقدر به من کسی احترام نذاشت که از حقوق بهم بگه، یا از مزایایی که کار کردن در اون محیط داره.
3- مسئول مربوطه تمام مدت از کلمه بوت استرپت (bootstrapt) استفاده می کرد که خب بهتره اینجوری نباشه.
4- خیلی مهمه توانایی هاتون مشخص باشه و مسئولین و کسانی که میخوان استخدامتون کنن بدونن چی بلدین. طراح سایت عنوان تخصص نیست، مخصوصا توی محیط های حرفه ای. من میتونم به زبان انگلیسی بخونم و بنویسم ولی به عنوان مترجم کار نمی کنم. شاید در محیط کارم اگر مجبور بشم متونی رو بنویسم یا ترجمه کنم بسته به نیازشون ولی کار اصلیم این نخواهد بود.

نکته بامزه برای کسانی که css کار میکنن:
بعد از تموم شدن کار مسئول جان میخواست ببینه که کار در اینترنت اکسپلورر چطور دیده میشه. اینترنت اکسپلورر رو باز کرد و سایت رو دید. به نظرش خوب بود پس رفت که سایتو با اینترنت اکسپلورر 6 امتحان کنه. توی تنظیمات مربوط به ie موتور رو روی Internet Explorer 6 گذاشت و سایت هیچ تغییری نکرد. نگاهی کرد و گفت: “به نظر خوب میاد، از بوت استرپت که استفاده میکنی معمولا مشکلی نداره.”
سعی کردم توضیح بدم سایه ها با box-shadow انجام شدن و گردی گوشه های با border-radius که ie6 هیچ ایده ای نداره اینا چی هستن.

دیدگاه شما چیه؟

ممنون میشم دیدگاهتون رو مثبت یا منفی با من و بقیه به اشتراک بذارید 😊

دیدگاه ها

  1. It's me!

    جالب بود…
    اما بازم کلی غلط املایی داشتی😉😅

  2. صدف

    احسنت. افتخار, افتخار !

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: