داستانک

آرزوی آرزو

نداشتن خواب درست و حسابی مدت ها بود آرزو رو اذیت میکرد. شب هارو مشغول کتاب خوندن، شستن و اتو کردن لباس ها، فکر کردن و چت کردن با دوستای قدیمیش و کمی وبگردی. هر روز صبح با اولین زنگ گوشی بیدار می‌شد، لبه تخت می‌نشست، چشم های دردناکش رو مالش میداد و بلند می‌شد. همزمان با دم کردن چای صبحش هیچ چیز صدا های طراف در گوشش شنیده نمی‌شد. بسته شدن پلک هاش آروم بود و، بیشتر از هر کسی که آرزو توی زندگیش دیده بود، بسته بودن چشم هاش موقع پلک زدن طول می‌کشید. آرزو شدیدا خسته بود.

مثل هر روز دیگه از خبری از نون تازه توی سفره نبود، تنها زندگی کردن همیشه سختی های خاص خودشو داشت. به دنبال تمام روز ها، هفته ها و ماه های قبل بیسکوییت های کنجدی محبوبشو با چای خورد، آروم لیوان هارو شست و مشغول آماده شدن برای ترک خونه شد.

تقریبا ۵ ماه قبل این خونه رو اجاره کرده بود. حاصل سال ها کار توی شهر خودشون شده بود پول رهن و اجاره ای که دو سوم حقوقشو صرفش میکرد براش دردناک بود ولی این هزینه ای بود که برای آزادی خودش پرداخت کرده بود. برای دور شدن از تمام تنش ها، تمام بحث های بچگانه و تمام سنتی که توی سرش کوبیده می‌شد.

جز تماس چند هفته پیش خواهر کوچیک ترش در ۵ ماه گذشته تماسی با خانودش نبود. از طرفی نبود یک خانواده گرم اطرافش براش سخت بود و از طرفی بابت این استقلال سخت بدست آمده به خودش افتخار می‌کرد حداقل الان دیگه میتونست خودش برای زندگی خودش تصمیم بگیره و اگر فشاری هم روش بود از طرف خودش بود و به چشم چالش بهشون نگاه میکرد و دیگه خبری از نق نق های هر روز خانواده نبود.

کمد لباسش بخشی از زندگیش بود که بهش رنگ میداد. بخش محبوب هر روز صبح قبل از ترک خانه و بیرون خونه وقتی که تعریف همکار ها و دوستان رو میشنید. سفید! سفید همیشه رنگ محبوبش بود. امروز نوبت شلوار سفید ساده محبوبش بود. چهارشنبه ها به هیچ عنوان روز محبوبش نبود و به قول خودش: چهارشنبه ها همیشه ثابت کردن میتونن از اون که فکر میکنی هم بدتر باشن! شلوار ساده سفیدش رو برای امروز گذاشته بود که شروع خوبی به روزش بده. یک مانتو بلند کرمی که مجبور بود بپوشش، یک مانتو، اون هم توی تابستون هیچوقت براش عقلانی نبود ولی آرزو همیشه سلیقه و انتخاب دقیقی داشت و از خریدن مانتویی که روی لبه های آستینش طرح گل گلی کار شده غافل نشده بود. براش خنده دار بود که چطور با اینکه قیمت این مانتو یک سوم اجازه خونش بود از خریدنش پشیمون نبود. یادش میومد که چطور توی خونه خودشون همیشه خودش مانتو های خودش و خواهراشو میدوخت. و از همه مهم تر، شال های سفیدش. یه کشوی کامل از شال ها و روسری های مختلفی که بعضی هاشون از زمان دانشجوییش باهاش مونده بودن. از هر رنگی که زمینه روشن داشت یکی توی این کشوی جادویی پیدا میشد ولی از همه بیشتر سه رنگ محبوبش. آبی روشن، صورتی ملایم و سفید. بار ها با خودش کلنجار رفته بود که بره سمت رنگ های قوی و سیر ولی موفق نبود.

شال سفیدشو سرش کرد و خودشو توی آینه ورانداز کرد. حسابی حواسش به مو هاش بود و مو هاش هم هیچوقت برای زیبا تر کردنش کم نمیذاشتن. وقت زندگی بود!

از راه پله تنگ و تاریکی که به یک درب باریک ختم میشد به پایین رسید، یک نفس عمیق کشید و دستشو برد سمت درب. هرچقدر درب بیشتر باز میشد نور آفتاب بیشتری توی صورتش میخورد.

– آفتاب تو که میدونی من توی زمستون و برف هم به زور تحملت میکنم، آروم بگیر، هیچی نشده گرمم شد!

یک پلک خیلی طولانی و بعدش صدای بسته شدن درب. راه افتاد به سمت ایستگاه اتوبوسی که انتهای کوچه بلندشون بود. جوی آب کنار کوچشون همیشه جریان آرومی از آب داشت که انگار هیچکس نمیدونست از کجا میاد و همیشه بوی بدی داشت که همه بهش عادت کرده بودن.

مسیر خونه تا ایستگاه اتوبوس برای آرزو فرصتی بود که فکراشو دسته بندی کنه، برنامه روزشو بچینه و لب هاش که روز قبل خیلی تکون نخورده بودن رو تمرین بده برای لبخند هاش به دیگران. هرکسی که آرزو رو میشناخت و بهش کمی نزدیک بود آرزوشو هاشو میدونست. آرزوی آرزو این بود که آروم باشه، عشق بورزه و لبخند ببینه. هیچوقت اینو محدود به امید و رویا هاش نکرده بود، همیشه میگفت: تا وقتی میتونی انجامش بده!

به خیابون اصلی که نزدیک تر می شد سر و صدا ها بیشتر میشد، موتور ها، ماشین ها و اتوبوسی که انگار تازه رد شده بود. تا اومدن اتوبوس بعدی 15 دقیقه طول می کشید. توی ایستگاه اتوبوس نسشت و خیره شد به روبرو. باز هم صدا ها همه خفه شدن. خودش بود و فکراش.

– تا کی میخواید اینقدر سریع حرکت کنید.؟ آروم باشید! آروم تر! تا کی میخواید اینقدر پر سر و صدا باشید؟ آروم بگیرید. کجا میخواید برید؟ وای! امروز قرار بود گل هارو آب بدم، مطمئنم امشب هم یادم میره! راستی، چرا مرضیه میگه یک کسی یک چیزی رو “یادش میشه”؟ آدم چیز هارو یادش میره، اگر یادش بشه که باید اتفاق خوبی باشه!

سر و کله اتوبوس هم پیدا شد. به طرز شگفت انگیزی جایی برای نشستن هم وجود داشت. جایی که نشسته بود نمای مستقیمی به بخش مردانه اتوبوس داشت و پسر جوونی در نگاه های ممتد ای بود که همراه به قطع ارتباط هایی ناشیانه بود. آرزو بار های دیگه ای هم چنین صحنه هایی رو شاهد بود و همیشه جوابش یکی بود. سرشو کج میکرد و لبخندی میزد. به نظرش چیز بدی راجب این نگاه ها وجود نداشت. نگاه هایی که آزارش میدادن کم نبودن. نگاه هایی که داخلش خشم وجود داشت، نگاه هایی که سرشار از تنفر بود یا نگاه هایی که یک نفر خودشو بالاتر از دیگران می‌دید.

از آدم هایی که چوب لای چرخ خوشی و آزادی دیگران می‌کردند فراری بود و این باعث شده بود دوستان زیادی نداشته باشه. تمام سال ها فشار هایی که در خانواده می‌دید و تحمل رفتار های نادرستی که هیچوقت نتونسته بود درستشون کنه رفته رفته سبک زندگی و تفکری رو در آرزو ایجاد کرده بود که طبق اون تا جایی که میتونست پای حرفای افرادی که فکر میکرد مثل گذشته خودش هستند می‌نشست و دلداریشون میداد و تمام تلاشش در این بود به کسی آسیبی نزنه، شاید حس میکرد اینطوری خودش هم کمتر آسیب می‌بینه و کمتر تنفر رو می‌چشه.

از اتوبوس که پیاده شد سرشو پایین انداخت و شروع کرد کلمات رو کنار هم گذاشتن که بتونه به بهترین شکل به همکار هاش که قراره تا عصر باهم باشند سلام کنه و شروع کننده یک روز کاری خوب باشه.

با شنیدن صدای بچه های کوچیک فهمید که داره مهد کودک توی مسیرش که تقریبا هر روز از کنارش رد میشه نزدیک میشه. وای که چقدر این صدا هارو دوست داشت. هر دفعه جلوی درب مهد کودک که میرسید کمی مکث میکرد، سرشو کمی کج میکرد، لبخند می‌زد و گوش میکرد. گوش میکرد به صدای بچه هایی که هنوز اصولی برای آسیب ندیدن سر هم نکرده بودن، از ته دل میخندیدن و از هیچکس متنفر نبودن.

طبق عادت روز های قبل جلوی مهد کودک که رسید چرخید و سرشو بالا آورد ولی ایندفعه لذتش مزه خاکستر گرفت، تمام سال های درد و تنفر و آسیب براش یادآوری شد. شب قبل نقاشی های کوکانه روی دیوار با اسپری سیاه خراب شده بودن و یک نوشته سیاه تلخ جای نقاشی هارو گرفته بود:

“مرگ بر بی حجاب”

یک نفر آرزوی مرگ یک انسان رو داشتُ یک نفر آرزوی مرگ آرزو های داستان هارو داشت.

آرزو سرشو پایین انداخت به قدم زدنش ادامه داد. سرد سرد در دل آفتاب.

آرزو آرزو کرد. آرزوی مهر، آرزوی عشق، بدون تنفر، بدون خشم…

IMG_20170607_054758

دیدگاه شما چیه؟

ممنون میشم دیدگاهتون رو مثبت یا منفی با من و بقیه به اشتراک بذارید 😊

دیدگاه ها

  1. آرام

    باریکلا…باااریکلا..افرین…عااالیییی

    1. صدو

      خوشحالم که خوشت اومده آرام!

  2. it's me!

    نوشته مرگ بر بد حجابی… نه بی حجابی…
    داستان خوبی بود.
    در واقع صدرایی بود در نقاب آرزویی…♥

    1. صدو

      خیلی از هم دور نیستن در واقع.
      خوشحالم که فکر میکنی خوب بوده 🙂

      1. it's me!

        بله. نوشته هات رو عموما دوس دارم.♥
        اما بی حجابی با بد حجابی بنظر من خیلی متفاوته.
        چه بسا آدم بی حجاب ابایی نداره و بی حجابه دیه… و حرفی هم نیس و دروغ چرا من شخصا میپسندم.
        اما بد حجابی یه مسئله س از روی سطحی نگری افراد و همچنین بدنبال جلب توجه و نقاب هایی که آدم ها برای رهایی از خود واقعیشون بودن میزنن و بدون اینکه بخوان ذره ای به موضوع حجاب فکر کنن.
        هر چند همه ی اینها در حد تفکرات منه و توی ذهن هر کسی متفاوته.
        اما بازم میگم که خیلی خوب نوشته بودی. احسنت.

        1. صدو

          چندباری متنت رو خوندم و قبول دارم که بی حجابی و بد حجابی یکی نیست (طبق ملاک ها و استاندارد های تعریف شده شرعی و اجتماعی) و واقع گرایانه نگاه کنیم باید بگیم: چه فرقی داره! به نظرم فکرت جوریه که عده زیادی رو زیر سوال میبره و به نظر من حجاب چیزی نیست که بخوای از طریقش به نتایج محکمی برسی.
          من اطرافم آدم مذهبی بوده و هست و افراد کاملا مخالف مذهب هم بوده و خیلی زیاد هم افرادی که حد وسط این دوتا هستند و شخصا به این نتیجه رسیدم حجاب چیزی نیست که بخوای بهش تکیه کنی و میتونه کاملا شخصی، مذهبی، اجتماعی، از روی عادت یا خیلی دلایل دیگه باشه و بسته نگاه کردن بهش نشون دهنده پس زمینه های ذهنی افراد و نادیده گرفتن آمار و منطق هستش که من بیشتر راحبش ادامه نمیدم چون اصلا در جایگاهی نیستم که راجبش نظر تخصصی بدم.
          ولی اینکه گفتم خیلی فرق نداره اصلا منظورم تفاوت نداشتن “بی حجابی” و “بد حجابی” نیست، منظورم در داستان و در اون عکسه، این که تو بگی “مرگ بر بی حجاب” یا بگی “مرگ بر بد حجاب” خیلی تفاوتی نداره، و اینجوری نیست که اگر بگی منظور بی حجاب بوده نه بد حجاب حس بد آرزوی مرگ کردن برای دسته بزرگی از افراد رو از بین میبره.
          متشکرم از لطفت. دوست داشتی مطالب دیگه و جدید تر هارو هم بخون، مشتاقانه منتظر دیدگاه هات هستم دوست جان.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: